از من رمیده ای و من ساده دل هنوز
بی مهری و جفای تو باور نمیکنم
دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این
دیگـــــر هـــوای دلبـــــر دیگـر نمیکنم
رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید
دیگر چگونه عشق تو را آرزو کنم
دیگر چگونه مستی یک بوسه ی ترا
در این سکوت تلخ و سیه جستجو کنم
یادآر آن زن، آن زن دیوانه را که خفت
یکشب بروی سینه ی تو مست عشق و ناز
لـــرزید بر لبان عطش کرده اش هـــــوس
خنــــدید در نگاه گـریزنده اش نیــــاز
لبهای تشنه اش بر لبت داغ بوسه زد
افسانه های شوق ترا گفت با نگاه
پیچیدهمچو شاخه ی پیچک به پیکرت
آن بـــازوان سـوخته در باغ زردمـاه
هر قصه ای ز عشق که خواندی به گوش او
در دل سپــــــرد و هیچ ز خاطـر نبرده است
دردا دگر چه مانده از آن شب، شب شگفت
آن شـاخه خشک گشته و آن باغ مرده است
با آنکه رفته ای مرا برده ای ز یاد
می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
ای مـــرد، ای فـریب مجسم بیا که باز
بر سینــه ی پر آتش خود می فشارمت...
|
+| نوشته شده توسط
پریسا در چهارشنبه پنجم تیر 1387
|